روایت بانویی مسجدی که توانست محله‌ای را به حرکت درآورد

روایت بانویی مسجدی که توانست محله‌ای را به حرکت درآورد
حسین فلاح
0
۱۴ مرداد ۱۴۰۴

خانم باقری یکی از هزاران هزار خانمی جهادی است که با همت خود و مدد الهی توانست کارهای بزرگی را در محله رقم بزند؛ متنی که در ادامه می‌خوانید حاصل گفت‌وگویی صمیمی با این بانوی فعال مسجدی است.

به گزارش خبرنگار روابط عمومی بنیاد هدایت، یک روز داغ بهاری که برای این مصاحبه راهی پردیسان قم شدم، نمی‌دانستم قرار است با زنی روبرو شوم که پیام اولش در یک گروه ۱۲ نفره رمز عبور محله‌ای برای گذر از کرونا شده بود.

لیلا باقری را از ابتدای تأسیس رادیوبانور می‌شناسیم. از همراهان اولیه‌ای که در فصل‌های قبل با داستان «از کجا معلوم امام زمان(عج) راضی باشه؟» و «این جاکلیدی فرق دارد» ما و مخاطب را تحت تأثیر قرار داده بود. حالا نوبت فصل سوم است: «داستان یک کاسه سوپ گرم» با دو روایت موازی به نام‌های: «این سوپ قیمت نداره» و «تو مریض بشی، محله چی؟»

وقتی وارد خیابان شهیدان خلیلی مفرد شدم – نامی که بعداً فهمیدم چه نقش معجزه‌آسایی در این داستان دارد – با محله‌ای مواجه شدم که انگار از دل یک معجزه بیرون آمده است. محله‌ای که شنیده بودم روزی حتی تاکسی حاضر نبود به آنجا بیاید، و حالا مرکز عملیات بزرگترین شبکه مردمی امدادرسانی استان قم شده بود.

در خانه جهادی که خودش داستانی دارد، نشستیم. لیلا باقری آمد؛ با همان چادری که می‌گوید از طرف رهبری به او هدیه رسیده و کارش را صد برابر کرده است.

می‌خواستم بپرسم چطور از آن دختری که پدرش اجازه نمی‌داد از شهر خارج شود، به اینجا رسیده؟ اما قبل از اینکه دهان باز کنم، خودش شروع کرد: «می‌دونی، نقطه‌های ضعف می‌تونه آدمو قدرت بده…».

در ادامه متن کامل گفت‌ و شنودهای من با لیلا خانم را می‌خوانید:

ـ خانم باقری، از دختری که پاک‌کن نداشت و با توپ ترکیده مشقش رو پاک می‌کرد، چطور شدید زنی که حالا کل محله رو بسیج کرده؟

(با لبخند تلخ و شیرینی) می‌دونید، من همیشه می‌گم نقطه‌های ضعف می‌تونه آدم رو قدرت بده. ما ۵ تا بچه بودیم، پدرم کارگر بود. وقتی توپ چهل تیکه پسرا تو کوچه‌مون ترکید، آنقدر خوشحال بودم که این نرمه و با این می‌تونم مشق‌های اشتباهمو پاک کنم.

عاشق کتاب بودم ولی کتاب نداشتم. کتاب‌های مفاتیح قدیمی که تو حاشیه‌اش ریز نوشته، می‌شستم اونا رو می‌خوندم. کافی بود مامانم از سبزی‌فروشی برگرده و سبزی‌ها لای روزنامه پیچیده باشه، اون روز دیگه من رو آسمونا بودم.

به همین دلیل امروز نویسنده شدم. به همین دلیل امروز سخنرانی می‌کنم. پدرم بهم گفت: «بابا جان، می‌دونم درس خوندن دوست داری ولی من توانایی دانشگاه آزاد و پیام نور ندارم. تلاش کن دولتی قبول شو.» قبول شدم، شاگرد اول هم شدم. فوق لیسانس هم شاگرد اول شدم.

حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم همین که پدرم نمی‌تونست، باعث شد خودم بتونم. واقعاً می‌خوام بگم نفسم از جای گرم در نمیاد. شرایط سخت اقتصادی رو تجربه کردم. این‌ها همه سکوی پرش شد.

ـ تو دومین جلسه خواستگاری، آقای فلاح‌زاده گفت من موارد خیلی خوبی بهم معرفی شده ولی من دنبال دختری هستم که اگه هزینه‌مون رو تو مسیر دیگه‌ای خرج کنم و کمتر بیاد تو خونه‌مون بتونه تحمل کنه… اون لحظه چه حسی داشتید؟

(چشماش برق می‌زنه) اصلاً انگاری که دست گذاشت روی همون جایی که من واقعاً سال‌ها منتظرش بودم!

ببینید، ما از نظر فرهنگی ترک‌نشینیم. دخترا خیلی زود ازدواج می‌کنند. ولی من انقدر دغدغم این بود که حتماً ازدواجی سر بگیره که دغدغه‌هام به جز ظواهر و تجملات، چیزای دیگه هم باشه. همش منتظر بودم یه ازدواجی بکنم که بتونم دغدغه‌هامو دنبال کنم.

آقامون گفت: «خانم باقری، من موارد خیلی خوبی بهم معرفی شده، دخترای خوب، خانواده‌های خوب. ولی من دنبال یه دختریم که علاوه بر اینکه دختر خوب و خانواده خوبیه، خودش روحیه جهادی داشته باشه. بتونه منو تحمل کنه. نبودنام و مناطق محروم بودنام و سختی‌ها رو. اینکه هزینه‌مون ممکنه توی مسیر دیگه‌ای خرج کنم. من این آدمو می‌خوام.»

واقعاً خودم دغدغه‌هام همین بود. علت اینکه اون روز اونجا بودم همین بود. الان بعد از ۱۵ سال از این انتخاب پشیمون نیستیم. هیچ‌کدوممون. هیچ وقت این تفاوت‌های فرهنگی باعث اختلاف نشد. چون مسیر، مسیری بود که اصلاً اجازه نمی‌داد به حواشی درگیر بشیم.

ـ وسط اردوی جهادی به همسرتون پیام دادید بیا ازدواج کنیم؟! چطور تو ۱۰ روز همه چیز جور شد؟

(می‌خندد) دو سه روز مونده بود به یکی از اردوها. هنوز عقد بسته بودیم. به آقامون گفتم: «پایه‌ای بریم ازدواج کنیم؟» چون هردوتامون فوق لیسانس قبول شده بودیم. گفتم ده روز دیگه ارشدمون شروع میشه، اردو جهادی‌مون هم باید ادامه بدیم. بیا بریم سریع ازدواج کنیم!

انگار به همین راحتی بود. یه پیام گذاشتم برای بچه‌های جهادی: «بچه‌ها سریع هر وسیله‌ای که نیازه واسه شروع زندگیم، کمک کنید بگیرم. برید یخچال ببینید. برید فرش ببینید. برید خونه پیدا کنید برای ما.» چون خونه نداشتیم، باید اجاره می‌کردیم.

من خودم اردو جهادی بودم وقتی داشتم این هماهنگی رو انجام می‌دادم. بچه‌ها می‌گفتن: ـباقری می‌خوای یه خر بگیریم از اهالی همینجا، عروسی بگیری؟» (می‌خندد) گفتم که حالا نه دیگه، پدر مادرامون ناراحت میشن! وگرنه من که از خدام بود همونجا بی‌دردسر، ساده، در کنار اهالی. واقعاً رویایی بود.

در عرض ۱۰ روز بچه‌ها دست به دست هم دادن. خونه پیدا شد. یه سالن کوچیک هماهنگ شد. حدود ۲۰۰ نفر دعوت کردیم. ۱۰۰ نفر ما، ۱۰۰ نفر اونا. عروسی رو گرفتیم و دو روز بعدش دانشگاه شروع شد، رفتیم دانشگاه. وسطش پنجشنبه جمعه‌ها می‌رفتیم مناطق محروم.

ـ گفتید همسرتون یه روز، یه بیابون رو نشون داد و گفت اینجا خونه ماست، اون لحظه واقعاً چی تو ذهنتون گذشت؟

(با خنده تلخی) گفتم وا! خاک به سرم چه‌جوری بیایم اینجا؟ نه جاده داره!

پردیسان اون موقع مثل الان نبود. یه بیابون وسیع بود. همسرم نشون داد گفت: «اون اسکلت‌ها رو می‌بینی؟ اونجا خونه ماست.» گفت: «خانم، جاده رو می‌کشن ان شاءلله.» گفتم: «ان شاءلله.» دیگه چی بگم؟

ما اون موقع داخل شهر بودیم، نزدیک حرم. من ۲۰ سال اونجا بزرگ شده بودم. امکانات، همه چی دستم بود. آقام می‌گفت: «خانم، پول پیش رو بگیریم، اجاره هم دیگه ندیم، اقساط اینجا رو بدیم بریم.»

گفتم: «آقا من این همه دارم کار می‌کنم داخل شهر با بچه‌های جهادی، تدریس می‌کنم، یه عالمه کار فرهنگی می‌کنم، با نشریه همکاری می‌کنم، همه اینا رو بذارم برم اونم تو محله‌ای که تاکسی تلفنی نداره؟» بعدها که اومدیم، تاکسی می‌گفت: «اینجا چون پستی بلندی داره، خاکیه، اگزوز ماشینمون آسیب می‌بینه. نمی‌صرفه بیایم.»

شاید دو سری مجتمع بیشتر نبود وقتی اومدیم. کوچه‌ها خاکی، بدون تیر چراغ برق، بدون شماره‌گذاری. من نفر دومی بودم که اومدم. گفتم: «خدایا، من برخلاف میلمه که بیام اینجا. ولی وقتی آقامون میگه دوست دارم، من میام. ولی اون چیزی که من خیلی دوس دارم، کمک کن رقم بخوره برام همینجا.»

ـ اون مادر باردار که گفت احساس می‌کردم خدا نیست، بچه تو شکمم سه روزه تکون نخورده… اون لحظه چطور تصمیم گرفتید کمکش کنید؟

(صداش می‌لرزه) درو که باز کردم، اول فکر کردم جنازه‌ست. یعنی درو باز کرد، بعد لرزید، نمی‌تونست وایسه. همینجوری در رو گرفت نشست. گفت: «ببخشید اصلاً نمی‌تونم وایسم، فشارم افتاده.»

گفتم چند روزه افتادی؟ گفت: «یه هفته‌ای میشه گرفتم. اصلاً هیچی نمی‌تونم درست کنم. نمی‌تونم سرپا وایسم. بچه‌هام کوچیکن. اینا انقدر از گشنگی نق زدن تو سر من، دیگه اعصاب ندارم. بچه‌مم زدم. چقدر ناراحتم از این قضیه.»

بعد گفت: «شوهرم رفته بود تبلیغ. راه‌ها رو بستن. من موندم و این وضعیت.» گفتم که حالا برات سوپ آوردم، بیا بخور. الان برای بچه‌هاتم هماهنگ می‌کنم غذاشونم میارم. آماده شو ببریمت دکتر.

وقتی سوپ رو دادم، خیلی دم در گریه کرد. خیلی گریه کرد. گفت: «خانم فلاح، نمی‌دونم… احساس می‌کردم خدا نیست. ولی الان حس کردم خدا هست. شنید صدامو. بالاخره صدای منو می‌شنوه. صدای این بچه‌ها رو کسی نمی‌شنید. مونده بودم چیکار کنم. همه یا مریض بودن یا می‌ترسیدن. بچه تو شکمم سه روزه تکون نخورده.»

دو تا از بچه‌هاشو بغل کردم بردم خونمون. به بچه بزرگترش که عاقل‌تر بود گفتم: «خاله، مراقب مامانت باش. حتماً اسپند دود کن. حتماً مراقب مامان باش. روغن دارید؟ بیار روغن‌مالی کن دستشو. بذار مامان جون بگیره.»

ـ چطور شد از ۱۲ نفر تو گروه واتساپ به ۲ هزار نفر رسیدید؟ چه اتفاقی افتاد؟

کرونا که شد، گرد ناامیدی و ترس انگار پاشیدن تو مجتمع ما. من گفتم الان باید یه کاری بکنم. الان عرصه نقطه بحرانه. اگه ادعا دارم کار جهادی انجام میدم، الان باید نقشمو ایفا کنم.

شروع کردم از همسایه‌ها خبر گرفتن. یکی می‌گفت فلانی مریضه، یکی می‌گفت اون رفته خونه مادرش. گروه مجازی رو زدم. اول با بلوک خودمون، ۱۰-۱۲ نفر. نوشتم: «همه خوبید؟» نوشتند: «ای خانم فلاح، خدا خیرت بده! پوکیدیم تو خونه.»

بعد یکیشون پیام داد: «خانم فلانی افتاده، همونی که سه تا بچه داره، بارداره هست.» گفتم: «خانوما، هر که سوپ می‌پزه، آبمیوه می‌گیره، بی‌زحمت یه دونه بیشتر بگیره بدیم به خونه‌هایی که مریضن.»

وقتی خانوما این صدا رو شنیدن، گفتن واقعاً ما می‌تونیم یه کاری بکنیم. چرا فکر می‌کنیم نمی‌تونیم؟ می‌گفتند: «خانم فلاح زاده، هرچی مریض هست آمارشو در بیار.»

یواش یواش بلوک بغلی اومد، مجتمع بغلی اومد. توی کانال مجازی عکس می‌گرفتم از اون عدسی که داره پاک میشه، از اون لحظه‌ای که بار میره. هدفم این بود که اقدامات خیر و این اثرگذاری مردمی رو به خود مردم برسونم. که چیکار می‌تونیم بکنیم و وقتی بپیوندید قدرت ما چند برابر میشه.

از ۱۲ نفر رفته بود روی ۲ هزار نفر. آدمای مؤثر می‌اومدن. بهشون می‌گفتم نمی‌خوام این گروه عضو اضافه کنم. خودتون تو محلتون گروه بزنین. تمام این کارا رو اونجا انجام بدید، گزارش بدید.

ـ وقتی سه تُن سیب و صد کیلو عسل چند صد میلیونی جلوی درتون خالی کردن، واقعاً چه فکری کردید؟

(با حیرت و شکرگزاری) همش می‌گفتم: «خدایا، من به اینا وعده میدم، رزاق تویی، برسون!»

یهو می‌دیدم سه تن سیب، دو تا وانتی اومدن خالی کردن در همین نگهبانی. گفتم آقا کی گفته؟ می‌گفت: «نمی‌دونم، گفتن ببرید اونجا. مردم میگن اونجا یه سری دارن کار می‌کنن.»

می‌دیدم گالون گالون عسلای عالی طرف می‌آورد. می‌گفت: «عسلیه که زنبورش شیره نخورده. حتی تو فصلشم که فصل گل نبوده، ما آب عسل دوباره به اینا دادیم، به جای آب شکر. این از نون عسل‌هاست. یه قطرش شفاست. همه سرمایه منه، این چند صد میلیونه.» ولی می‌آورد!

یهو می‌دیدم گونی‌های بزرگ، از این ۵۰ کیلویی‌ها، عدس، ماش می‌آوردن. یه وانت پیاز می‌آوردن خالی می‌کردن. من سریع فراخوان می‌دادم: «مامانا بدوید! هر کی می‌تونه بیاد این پیازا رو ببره تو خونشون، خرد کنه، سرخ کنه.»

با این روندی که داشتیم، کمک‌های مردمی زیاد می‌رسید. نه تنها همه بیماران محله رو پوشش دادیم، به بقیه محلات پردیسان هم می‌دادیم. به بیمارستان‌ها هم می‌دادیم.

 

 

ـ اون همسایه‌ای که می‌گفت شهیدان خلیلی مفرد رو تو خواب دیده که قرآن گرفتن ….چی بود داستانش؟

یکی از خانم‌های مجتمع روبرویی، همین که هی پیام می‌داد مراقب باشید کرونا نگیرید، یه روز که عکس شهیدان خلیلی مفرد رو گذاشتیم تو نگهبانی، زنگ زد هق هق گریه می‌کرد.

گفتم: «دیگه چیه محمدی؟ مریض که نشدم، چرا گریه می‌کنی؟» گفت: «این عکسا رو کی بهت داده؟» گفتم که برادر شهید آورده. مادر شهید فوت کرده بود، وسایلشو دادن به ما.

گفت: «تورو خدا! می‌دونی چی شده؟ من شب شهادت امام سجاد(ع) خیلی با خودم غر زدم که خانم باقری چه دل و جرأتی داره، این مردمو دور خودش جمع می‌کنه، مریض می‌کنه. از یه طرفم می‌دیدم شما فعالیت نکنید که مریضا می‌میرن. همش دلم تو جوش بود.

خوابیدم. دیدم دو تا جوون، همون جا زیر اسم خودشون – خیابان شهیدان خلیلی مفرد – وایسادن، قرآن گرفتن. بچه‌های جهادی اول از زیر قرآن رد میشن، بعد میان توی این نگهبانی کار کنن. فقط می‌ذاشت بچه‌های جهادی بیان، نمی‌ذاشت بقیه مردم بیان.

یه خانومی قد بلند با چادر مشکی – نفهمیدم مادر ایناست یا نه – رفت زیر گوش اینا یه زمزمه کرد. اینا قبول کردن، همه مردم از زیر قرآن رد شدن. الان عکسشونو دیدم، گفتم عه! اینا همونان که شهادت امام سجاد(ع) خوابشونو دیدم!»

بعد ایمان آورد. حالا نمی‌تونستیم این خانم رو از نگهبانی بندازیم بیرون! می‌گفتم چرا مریض نمیشی؟ می‌گفت: «نه، شهیدان خلیلی مفرد مراقب ما هستند.»

ـ شب‌هایی که تا اذان صبح بیدار بودید برای دسته‌بندی آدرس‌ها، واقعاً به خودتون نگفتید بسه دیگه؟

(آهی می‌کشه) خیلی خسته بودم. گاهی به آقا می‌گفتم: «آقا، دیگه بعد یه مدتی ثبت‌نام‌ها تو ایتا بود، نمی‌شد. پرسلاین طراحی کرده بودیم. خروجیش دست آقامون بود.»

شبا مثلاً ساعت ۲ می‌گفتم: «آقا خروجی رو باید الان بدی، باید آدرس دسته‌بندی کنیم، برسونیم به اون پنج نقطه.» می‌گفت: «آره خانم، دارم دسته‌بندی می‌کنم.» می‌گفتم: «نه تو خوابی! من دارم می‌بینم چشات بسته‌س!» می‌گفت: «نه من بیدارم.»

صدای اذان صبح بلند می‌شد و ما هنوز کارامون مونده بود. انقدر خسته بودم که می‌گفتم: «خدایا، دیگه این بارو از دوش من بردار، دیگه نمی‌کشم.»

تا اینکه گفتن سید حسن نصرالله پیام داده برامون! انگار باری از دوش من رفت. دوباره انرژی گرفتم. به معنای واقعی احساس کردم منم دارم تو این دنیای بزرگی که خدا داره نگاش می‌کنه، یه حرکتی می‌کنم. با همه ناتوانی‌هام، با همه ضعف اقتصادیم.

ـ گفتید پسر سومتون اگر می‌موند الان ۳ سالش بود… می‌تونید از این تجربه بگید؟

(مکثی طولانی، بعد با صدایی آرام) پسر سومم… اگر می‌موند الان ۳ سالش بود. البته الان تو بهشته. رفت ذخیره آخرت شد.

من ممنوعه بارداری بودم. دکترها گفتن نمیشه. ولی به لطف خدا دو تا فرزندم به دنیا آمد. یکیش رفت بهشت و حالا اونجا موند. بعدشم دارم اقدام می‌کنم در صورتی که دکترها گفتن نمیشه.

میشه، فقط ما باید بخوایم. روحمون، اندیشه‌مون باید درست بشه. یکی قند داره، یکی دیابت داره، یکی پوکی داره. همه مریضیم. اگه هنر داریم، با وجود همه دردها باید خوب کار کنیم.

ـ دقیقاً روزی که می‌خواستید از کار کناره بگیرید، یکی اومد گفت این چادر از طرف رهبره و فقط شما لایقش‌ هستید؟!

(با تعجب و شکرگزاری) یه بار تو همین کارای محله، پیگیری می‌کردیم مسجد ساخته بشه. من خیلی سنگین حرف شنیدم، خیلی اذیت شدم. اومدم گفتم دیگه این کارارو نمی‌کنم.

شب خوابیدم، خوابم ندیدم. صبح پاشدم، یکی در خونمونو زد. گفت: «خانم باقری، این چادر رو از طرف رهبر به من دادن، اما من هرچی فکر می‌کنم می‌بینم هیشکی اندازه تو برای اینکه این چادر رو بپوشه و برای رهبرش دعا کنه مناسب نیست.»

گفتم: «خدا امواتتو بیامرزه! همین امروز می‌بایست اینو بیاری!»

بعضی چیزا نشانه‌ست. خدا با هر اعتقادی که داشته باشی، از در نشانه‌هاش وارد میشه. من این چادر رو نماد می‌دیدم. اینکه باید حافظش باشم، توی همین چادر نقش‌آفرینی کنم، با همین چادر امید بدم.

به زنای مثل خودم، به همه خانم‌هایی که تو کشور هستند بگم: با این چادر میشه موفق بود، میشه حس خوب داشت، میشه به وطنت خدمت کرد. واقعاً هم از وقتی این چادر پوشیدم تا حالا، کار من بگم ۱۰۰ برابر شد!

ـ بعضیا بهتون نهیب می‌زدن که بچه‌ها گناه دارن، چرا سختی می‌کشن. چه جوابی داشتید؟

(با قاطعیت) من می‌گفتم گناه بچه‌ای داره که سختی نکشه، رشد نکنه! شهید مطهری میگه بدبخت بچه‌ایه که سختی نکشه و رشد نکنه.

یه بار معلمشون زنگ زد. گفت: «فقط دلم می‌خواست بهت زنگ بزنم بگم خدا قوت! چیکار کردی این بچه‌ها رو؟ هر دوتا پسرت اتفاقی شاگردم شدن. نمی‌دونی چقدر توانمندن. از پس خودشون برمیان. کاراشونو می‌کنن. شکست می‌خورن، دوباره پا میشن. اینا در حد یه معلم همراه تو کلاس به من کمک می‌کنن.»

گفتم: «خانم بیات، اینا تو بستر جهادی رشد کردن. اینا تو بستر خدمت‌رسانی رشد کردن. برای همین حالشون خوبه. از شکست خودشونو نمی‌بازن.»

الان بچه‌هام با من همراهن. برم اردو جهادی اگه روستا باشه، دارن با بچه‌های روستا خاک‌بازی می‌کنن. بریم مدرسه رنگ کنیم، اینا رنگ قاطی می‌کنن، یکی به دیوار می‌زنن، یکی به لپ خودشون می‌زنن!

ـ وقتی شنیدید سید حسن نصرالله پیام داده و گفته فعالیت‌هاتون رو می‌بینیم، چه حسی داشتید؟

(با صدایی لرزان از هیجان) یه تیمی اومدن از طرف سید حسن نصرالله. گفتن که سید سلام رسوندن، گفتن فعالیت‌های شما رو می‌بینیم. ببخشید که نمی‌تونیم بیایم. خدا قوت.

وای! من و مرضیه واقعاً نمی‌دونستیم واقعیه، شوخیه، جدیه؟ اصلاً ما رو از کجا پیدا کردن؟ یه مشت خانمی که خودمون توی فضا محدود بودیم. سید حسن نصرالله ما رو دیده بود؟ انقدر حس خوب داشت!

انقدر خسته بودم که می‌گفتم: «خدایا دیگه این بارو از دوش من بردار، دیگه نمی‌کشم.» نه خواب داشتم، نه خوراک داشتم.

تا گفتن سید حسن نصرالله اینو گفته، انگار باری از دوش من رفت. من دوباره انرژی گرفتم برای کارها. به معنای واقعی احساس کردم منم دارم تو این دنیای بزرگی که خدا داره نگاش می‌کنه، منم دارم یه حرکتی می‌کنم.

من و همه خانمای این محله و این پردیسان و این قم، یه کاری کردیم که به چشم سید حسن نصرالله و قطعاً به چشم رهبر اومده، قطعاً به چشم امام زمانمون(عج) اومده.

ـ محله‌ای که هنوز مسجد نداره ولی خونه‌ها تبدیل به مسجد شدن… برنامه‌تون برای ساخت مسجد چیه؟

(با امید) یه کانکس موقت داریم. اونجا نه برق داره، نه گاز داره، نه آب داره. برق از مجتمع روبرویی گرفتیم. در حد نمازخونه‌ست.

امسال قرار شده که من بیفتم دنبال اینکه مسجد ساخته بشه. خانوما علمداری کنیم و آقایون بیان بسازن دیگه ان شاءلله. زمینش هست، دنبال بانی هستیم. ناامید نشیم و یه پویش بذاریم که اجر به اجر ساخته بشه.

ـ به زنی که الان داره این مصاحبه رو می‌خونه و فکر می‌کنه من که نه پول دارم نه امکانات، چی می‌گید؟

نشینید پولی برسه مسجد بسازید، مدرسه بسازید! نشینید همسرتون خیلی رو فرم باشه، خوش‌اخلاق باشه! نگاه کنید ببینید چی از دستتون برمیاد. حتی تو اون لحظه از دستت برمیاد که حال همسایه‌تو بپرسی، یه زنگ به مامانت بزنی خوشحال شه، یا دخترتو ببوسی بگی مامان هیچ وقت نگران نباش، من کنارتم.

من که پدرم کارگر بود، ۵ تا بچه بودیم، ولی الان هم نویسنده شدم، هم سخنور شدم، هم مادر شدم، هم همسر شدم، هم تحصیلات عالیه دارم.

من مریضم، پوکی استخوان دارم. ولی میشه، فقط ما باید بخوایم. اگه می‌خوای بهشون سبک زندگی درست بدی، خودت باید یه مسیر درست رفته باشی.

خودتون بدونید که می‌تونید. الان توی محله ما، آدمایی که می‌گفتن ما اینجا چیکار می‌تونیم بکنیم، الان باور دارن که می‌تونن کشور رو تکون بدن! من یه کار بگم، میگن همینجا مدیریتش می‌کنیم.

رنج رشد میده. این حرف منه: نقطه‌های ضعف می‌تونه آدمو قدرت بده. واقعاً میشه. با این چادر میشه موفق بود، میشه حس خوب داشت، میشه به وطنت خدمت کرد.

نظر خود را ثبت کنید

لینک کپی شد!